این روزا عمر عاشقی دوروزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق
که جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روی میز من ، یه پوشه
که اسم عشقهای بنده توشه
زری، پری،سکینه، زهره، سارا
وجیهه و ملیحه و ثریا
نگین و نازی و شهین و نسرین
مهین و مهری و پرند و پروین
چهارده فرشته و سه اختر
دولیلی و سه اشرف و دو آذر
سفید و سبزه ، گندمی و زاغی
بلوند و قهوهای و پرکلاغی ...
هزار خانمند توی این لیست
با عدهای که اسمشون یادم نیست!
گذشت دورهای که ما یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
نامه مجنون به حضور لیلی
میرسه اینترنتی و ایمیلی!
شیرین میره میشینه پیش فرهاد
روی چمن تو پارک بهجت آباد
زلفای رودابه دیگه بلند نیست
پله که هس ، نیازی به کمند نیست
تو کوچه ، غوغا میکنند و دعوا
چهار تا یوسف سر یک زلیخا!
نگاه عاشقانه بیفروغه
اگر میگن: «عاشقتم» دروغه
تو کوچههای غربی صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
کجا شد اون ظرافت و کرشمه
نگاه دزدکی کنار چشمه؟
کجا شد اون به شونه تکیه کردن
کنار جوب آب ، گریه کردن
دلای بیافاده یادش به خیر
دخترکای ساده یادش به خیر
من از رکود عشق در خروشم
اگر دروغ میگم ، بزن تو گوشم
تو قلب هیشکی عشق بیریا نیست
حجب و حیا تو چشم آدما نیست
کشته دلبرند و ارتباطش
فقط برای برخی از نکاتش!
پرنده پر ، کلاغه پر ، صفا پر
صداقت از وجود آدما ، پر
دلا! قسم بخور ، اگر که مردی
که دیگه گرد عاشقی نگردی
ما توی صحبت رک و راستیم داداش

![[تصویر: 2ij4w40.gif]](http://pics2.persiangig.ir/2ij4w40.gif)
پیامک زد شبی ل
![[تصویر: flowers2.gif]](http://www.punjabigraphics.com/wp-content/uploads/2011/01/flowers2.gif)
یلی به مجنون
که هر وقت امدی از خانه بیرون
بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را
پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت
دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد
وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد
چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت
اس ام اس زد از انجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی
دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است
شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فکس
چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی
![[تصویر: flowers2.gif]](http://www.punjabigraphics.com/wp-content/uploads/2011/01/flowers2.gif)
خوشا آنان که دانشجـــــــــــو ندارند
دوتا اینــــــسو دوتا آنــــــسو ندارند
که از شهریه ها غمــــــــــباد گیرند
چو پولـــــــی تا نوک پــــارو ندارند
هر آن کس را که دیدی هست دلشاد
بدور از نالــــــــــــه و اندوه و فریــاد
بـدان فرزنـد ایشان نیــــست راهـــی
پـدرجـان ، سوی دانشـــــــــگاه آزاد
غـــــذایش را بجــــــــز کوکو ندیـــدم
به زیر پاش یک زیلـــــــو ندیـــــــدم
درون خانـه اش را هرچه گشــــــتم
به غیـر از پنـــــــــج دانشـجو ندیــدم
![[تصویر: 2ij4w40.gif]](http://pics2.persiangig.ir/2ij4w40.gif)
![[تصویر: flowers2.gif]](http://www.punjabigraphics.com/wp-content/uploads/2011/01/flowers2.gif)
|
|
نگام کردی نگام کردی چه دلسوز
خبر اومد که یارم می رود زود
ندا اومد صدا اومد تو رفتی
و باز هم بی خبرعادت نکردی
خبر اومد خبر اومد شکستی
همون عهدی که می گفتی نبستی
گذر کردی از ان تابوت خسته
خیال کردی می بخشم همچو دیرین
خدا حافظ تو می گفتی ولی زود
اعلم کردی خیانت را کرا سود
دلم همچون زمستان سرد و یخ بود
ولی دریای عشق طوفنده تر بود
رسیده وقت دل کندن تو گفتی
می ترسیدی به پای چیت بسوزم
دارم می رم که از نو زنده باشم
دعا کردم هوس را از نو بسازم

حست ميکنم نه آن دور نه در آسمان نه در کعبه بلکه در دستانم....
حس ميکنمت عزيزدل ...
در دلم در قلبم در زبانم درچشمانم ...
تو اينجايي ،هميشه بودي من نبودم وشرمسارم از نبودنم تو هميشه حاضربوده اي ومن غايب...
تو هميشه دلنگرانم بوده اي اين من بوده ام که تورا نديده ام ...
تو وفاکردي باصدجفايت ومن جفاکردم باصد وفايم ....
تو آني که آني مرا تنها نگذاشتي ومن مني هستم که فقط من بودم ...
تو ،تو،تو،آه از تو....
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...
منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم
و هر لحظه بی آنکه تو بدانی
برایت آرزوی بهترین ها را کردم...
بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..
.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...
.بی آنکه خود خواهان آن باشی...
بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...
چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید
هنگام دیدن چشمانت....
بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..
.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....
صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد
آن چه را که به پایان رسید
وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد:
سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر...
قلمی خواهم شکست تا به آغاز...
اراده ای خواهم کرد تا به عمل...
تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر...
فنجانکی خواهم شکست تا به شکست...
بره ای خواهم شد تا به تمرد...
شر وعمری خواهم کرد تا به مرگ...
و اوقات را معدوم خواهم ساخت
همچنانکه آب غسالخانه ای را چرک...
و خاکی را مزدود...
....![]()
![]()
![]()
۰۹۳۸۰۲۱۹۵۷۳....![]()
![]()
![]()
اشک در چشمان وبغض در نگاه می نویسند.می خواهند غم هایشان در دل تاریخ جای گیرد.
می خواهند که غم خود را بنویسند ، می خواهند بگویند برای چه گریستند.
باران ببار تا اشک بر روی گونها خشک نمانند تا که غم ها بروند.
باران ببار تا خوشی برای تسکین غم هایم باشی.
باران ببار تا آمدنت را بهانه ای برای لحظه ای دلخوشی برای دلم کنم
....![]()
![]()
![]()
۰۹۳۸۰۲۱۹۵۷۳....![]()
![]()
![]()
هزاران بار مرگ را تجربه کردم
تا آرامم کند
اما تو را یافتم
روزنه حیات در من پیدا شد
انگار به آرزو هایم رسیدم
با تو بودن آرزویی بود
کاش توهّم بود
و تو همانند.....................
بودنت یا نبودنت، دیدنت یا ندیدنت
دیگر برایم مهم نیست
روز های بی تو بودن یا با تو بودن
تحمل درد ورنج و تنهایی و بی کسی
رفتی و از رفتنت دلتنگیاهیم بیشتر شد
و قصه دلتنگیم را با یاد تو سیر می کنم
شاید روزی بر گردی
شاید............................................
....![]()
![]()
![]()
۰۹۳۸۰۲۱۹۵۷۳....![]()
![]()
![]()
لحظه های با توبودن را فراموش نمی کنم
چشم های زیبایت را دوست دارم
صورتی زیباتر از ماه
قلبی آکنده از عشق
کودکی بیش نبودم
در آغوشت جای گرفتم
چه آرامشی
رفتی ،تنهاتر از گذشته
رویای پر کشیدن داشتی
سوار بر بال ملائکه
چه زود به وصال یار رسیدی
دلتنگی هایم را چه کنم
هر شب به بهانه دیدنت
ماه را نشانه می گیرم
و از آمدنت ،یا آمدنم
....![]()
![]()
![]()
۰۹۳۸۰۲۱۹۵۷۳....![]()
![]()
![]()
شماره تماس
....![]()
![]()
![]()
۰۹۱۵۵۴۲۴۱۱۳....![]()
![]()
![]()
![]()
Jamshid _dost@yahoo.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته
تو نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت
ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
داره یک دنیا شکایت......
تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
غم دنیا.....
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
تنهایی براش عذابه......
به وسعت سالهاایمان دارم
و به ساعت هایی که نیستی به اندازهی یک قرن کافرم
بگوکه تن مقدست راچگونه تطهیرکرده ای؟
تاکلامم رامطهرنکرده به پیشگاهت روانه نکنم
ای هم قبیلهی من
امشب که ماه کامل شود
افسانهی جنون را
زنان قبیله برای کودکانشان خواهندگفت
اشاره کن
تا کودکان رابه وهم مادرانشان بخندانم
مردمان این قبیله طاقت شنیدن ندارند
من به آنان ازکسی میگویم
که بادبرشانه اش هرنشانه ازبهاررانشانده است
و آنان مرابه پاییزبی برگشان فرامی خوانند
ای هم قبیله من
دستانی که به خون عشق آلوده است
مرا به جرم بیعت نکردن با خدایشان خواهد کشت
من ازت می خوام که باشی تا ابد تو تکیه گاهم
تو سیاهیای مطلق تو یه نوری واسه راهم
می دونی؟ یه قلب تنها احتیاج داره به یاور
چی می شه اگه یه روزی بکنی عشقمو باور
تو بمون تا لحظه هام باز رنگ خوشبختی بگیرن
نباشی ثانیه هام تو حسرت و غم می میرن
نمی خوام یه قاب عکس شی که می مونه روی دیوار
بیا و این غصه ها رو از رو قلب خسته بردار
از تو می خوام مال من شی تا دلم از غصه رها شه
دیگه هیچ وقت تو خیالم جا واسه حسرت نباشه
شماره تماس
....![]()
![]()
![]()
۰۹۱۵۵۴۲۴۱۱۳....![]()
![]()
![]()
![]()
Jamshid _dost@yahoo.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
سلام آقا رضا
شماره تماس
....![]()
![]()
![]()
۰۹۱۵۵۴۲۴۱۱۳....![]()
![]()
![]()
![]()
Jamshid _dost@yahoo.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
ايستگاه آخر . . .
كنار ايستگاه اتوبوس زندگي مي ايستم
به ساعت نگاه مي كنم
عقربه ها مي دوند
تيك ... تاك ... تيك ... تاك
واي ببينم چقدر بليط دارم؟
نكند كم باشد؟
اتوبوس رسيد
سوار مي شوم . . .
شلوغ است مثل هميشه
حركت مي كنيم . . .
خستگي ها خواب آلودم مي كند
واي نكند از مقصد بگذرم . . .
چرا چشمانم بسته مي شود؟
واي خداي من . . .
مي ترسم ، مي ترسم ، مي ترسم
اما نه!
چرا بترسم وقتي تو هستي
فراز و نشيب هاي جاده سهمگين است
پلكهايم سنگين مي شود
واي خداي من . . .
بهشت يا جهنم؟
كجا پياده مي شوم؟
چه مي گويم؟
هنوز در اين افكار غرقم كه . . .
ناگهان صدايي مي گويد
ايستگاه آخر ...
كسي بر شانه ام مي زند
لطفا پياده شويد!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده
کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه
به خدا التماس ميکنه!!
شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه
و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!
مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو
تو دريايي از اشک ميخوابه!!
ولي تو اونو نميبيني؟؟

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...
چرا شيشه شکست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم ؟
آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما،

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن
چون تنهای کار هر کسی نیست .
تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین
نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!
شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!
زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه
زندگی بهم سر نمیزنه ! ...
ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :
غم بهم سر میزنه . غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .
دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.
آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..
تنهای هم که هم اتاقیمه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
قلبي شکسته ، نا اميد و خسته داشتم ، از آن قلب، تنهايک ويرانه بر جا مانده بود!
کسي وارد آن ويرانه نميشد ، قلبش را به آن ويرانه هديه نميداد!
ديگر هيچ احساسي از عشق در آن قلب شکسته نبود و ديگر هيچکس هيچ
اميدي به عاشق شدن آن قلب نداشت!
آن ويرانه سرخ ديگر نه همدمي داشت و نه همدلي ! نه همصدايي داشت و نه همزباني!
تو آمدي و افتخار دادي که به قلب سوخته من بيايي ! آمدي و افتخار دادي
که قلب مهربانت را به قلب شکسته من هديه دهي!
آمدي و با مهر و محبت خودت مرا دگرگون کردي ، قلبم را تبديل به باغ آرزوها کردي
با آن محبت و عشق خودت مرا عاشق خودت کردي.....
با آمدنت تمام اميد ها و آرزوهايم زنده شدند و دوباره آهنگ دلنشين عشق
در قلبم نواخته شد و قناري پر شکسته دلم دوباره در آسمان آبي قلبم به پرواز در آمد....
عزيزم اينک که مرا از آن سيبلاب غم و نا اميدي نجات دادي بيشتر از هر کسي
و بيشتر از هر عشقي تو را دوست ميدارم ، بيشتر از کلام مقدس دوست داشتن
و بيشتر از هر آرزويي تو را دوست ميدارم....
تا آخرين لحظه زندگي ام به تو وفادار خواهم بود و قدر تو را خواهم دانست
به تو که تنها اميد مني و به تو که اميد هايم را دوباره زنده کردي افتخار ميکنم
و با صداقت ، يکدلي و يکرنگي ميگويم که خيلي دوستت دارم
آري اينبار خيلي بيشتر از
هميشه دوستت دارم عزيزم....
دوستت دارم براي تو کم است ، خيلي خيلي تو را دوست ميدارم !
با آمدنت روياهايي که حتي تصور آن در خواب نيز برايم دشوار بود
به حقيقت تبديل شدند
و مني که تنهايي در جاده هاي خسته و خالي هيچ اميدي براي رسيدن
به پايان جاده نداشتم به مقصدم که همان قلب مهربان و عاشق تو بود رسيدم.....
عزيزم! اي فرشته نجات اين قلب شکسته من ،....
از اين قفس سرخ نشسته ام... دلنشين عاشقي گوش ميدهم... قفسي که بوي محبت و مهر را ميدهد... دلم ميخواهد تا ابد و براي هميشه در اينجا حبس باشم... اينجا با محبت و مهر زنده ام ، با هواي عشق و دوست داشتن نفس ميکشم و به اميد و آرزوهايي که در آنجا نهفته است دل بسته ام... از پشت ميله هاي بهم چسبيده اين قفس سرخ يک دنيا خوشبختي ديده مي شود و ديواره هاي آن به رنگ عشق و دوست داشتن است! عمري در اينجا اسيرم و ميخواهم يک عمر ديگر نيز اسير باشم... يک دنيا عشق و زيبايي ، احساس ، محبت ، در اينجا ديده و حس مي شود ... ! غم و غصه اي نيست در اينجا ، اينجا يک دنيا آرزو و اميد است... يک جاي امن ، جايي که بايد واقعا عاشق بود تا به آنجا رسيد و انجا را تصرف کرد! ساليان سال منتظر اين چنين لحظه اي بودم ، و اينک نيز که اسير اين قفس سرخ شده ام ديگر حاضر نيستم لحظه اي تنها از آنجا بيرون بياييم زيرا آنجا دنياي من، زندگي من ، نفس من ، وجود من و هستي من است ! من با خوني که در انجا جاري است زنده ام و با هواي عشق آنجا نفس ميکشم
عمري اسيرم در اين قفس سرخ ، ساليان سال در گوشه اي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
دوست
دارم
اشک


کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد ؟
دنیایی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند
دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت
دنیایی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته
دنیایی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفایی قانون ٬ و دل شکستن سنت است
دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید
بازهم قلم به دست گرفته ام اما چیزی برای نوشتن ندارم
دیگر واژه ها هم مرا یاری نمیکند.
همه چیز برایم نامفهوم و یا شاید بی مفهوم است........
مدتهاست که چیزی به مغزم خطور نمی کند.
تک تک سلولهای مغزم را می پیمام اما باز هم به پوچی می رسم.....
به یاد می آورم چه می خواستم بنویسم:
یکی بود که هیچکس نبود..............
یکی که خیلی دلش از این دنیا گرفته بود
یکی که از دست آدمای این دنیا دلش پر پر بود
یکی که دیگه بدبختی واسش بی مفهوم بود
یکی که واسه اطرافیانش هیچکی نبود
یکی که واسه همه بی اهمیت بود
یکی که مدتها بود مرده بود اما حس می کرد زنده است
اون یکی هیچکی جز خودم نبود
خدایا چه غریب است درد بی کسی
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی
و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است
تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ٬ دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش
ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم
صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم . خسته شده ام
خسته خسته. . .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
دوست
دارم
اشک


من از امتداد غمناک ترین فصل خزان آمده ام
با دستهایی پر از تهی بودن
و
بیهوده زیستن
من هزار سال است زندگی کرده ام
من هزار آسمان گریسته ام
و
هزار خزان برگ ریخته ام
کدامین بهار بر لبانم شکوفه خواهد کاشت
وقتی که حریر احساسم را
از عریانترین شاخه های خزان آویخته اند
آه که چه بی بهار آرزوهایم چون میوه هایی کال
بر زیر خفقانی از بغض حسرت
لگد کوب شدند
وایِِ بر من
که حاصل سردترین آه یک خزان هستم
مقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
دوست
دارم
اشک


بگذارید
بگذارید بگویم
بگویم که تنهایم بگویم که خسته ام ...
مرا دریابید...
کسی نیست که صدای مرا بشنود؟
کسی نیست که مرا بفهمد؟
آه تو...
تو مرا می خوانی
ولی چگونه ؟ هنگامی که خویشتن راگم کرده ام
مرا پیدا کن
مرا پیدا کن که سخت محتاج دستان پر مهر توام
دستی که سقفی باشد برای امنیت من در لحظه های پریشانی ...
درهجوم ساعتها روزها سالها...
خسته ام از خویش
از همه وهمه وهمه
طاقتم نیست برای ادامه
آیا راهی برای گریز از این توهم رسیدن به سکون وجود دارد؟
توبگو من کیستم ؟
عاشقم ؟
گمراهم ؟
بیدارم؟
تو بگو که سخت محتاج توام
ای که نمی دانم کیستی وکجایی ...
تو بگو...
ذره ذره ی وجودم تو را صدا میزند
لحظه لحظه ی عمرم با یاد تو میگذرد
قطره قطره ی خونم با اسم تو عجین شده است
ای کاش میفهمیدی
ای کاش...
ولی حیف که در این وادی ... بی صدا خواهم مرد
بدون آنکه بدانی برای چه
ولی ای کاش لا اقل میدانستی که برای توست
کاش میدانستی که باز هم این من هستم که از خودم میگذرم
این من هستم که میبازم
این من هستم که میمیرم
و باز هم برای تو...آری ... برای تو!
میمیرم تا رها شوی
میمیرم تا خورشید زندگی ات طلوع کند
میمیرم تا فراموشت کنم
و
میمیرم تا تو نمیری
میمیرم تا تو بمانی!
تو بمان با دنیایی که به کام توست ... دنیایی که برای توست ...
دنیایی که در انتظار توست!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
دوست
دارم
اشک



بیابانی بود که تنها انسانهای رانده شده از جاده های آباد و شلوغ که عبور و مرور در آنها حال و
هوای خاص خود را می خواست از آنجا عبور می کردند و با وجود اطلاع از راهزن های این
راههای نا امن و خطر،همه را به جان می خریدند و خود را به بیابان می زنند.
بیابانی که طوفان دارد. روزهای آن چنان گرم و طاقت فرساست و شبهای آن چنان سرد است ،
که آرزوی عذاب روزش را داری.
روزی روزگاری مسافری نادان که از ترافیک های سنگین راه خسته شده بود هوای مسافرت در
یک مسیر خلوت تر به سرش زد.دوست داشت در تنهایی سفری را آغاز کند. راه کم خطر و آباد جاده را کنار گذاشت و رفت تا از بیابان ، مسیرش را طی کند.
طولی نکشید که بدبخت در گرمای سوزان بیابان با کمبود آب مواجه شد. مسافر نادان که
همسفری نداشت و تنها به این بیابان بی رحم بدون آذوقه و آب پا گذاشته بود گرفتار تله بیابان می شود و خیلی زود در ابتدای این جاده کم می آورد.
در بین راه مسافران عاقل زیادی می گذشتند ولی تنها با یک سلام و احوال پرسی خشک و خالی
عابر گرفتار در تله بیابان را ، تنها رها کرده و قدمی از راه طولانی خود را بر می داشتند.
مسافرِ بی آب و غذا , مانده بود و یک بیابان بی حاصل .
همه همراهانش نیز از او پیشی گرفته بودند.
مدتها می گذشت تا یک عابر از آنجا بگذرد و یک نیم نگاهی به او بیندازد و برود. انتظاری هم نمی توانست از عابرین داشته باشد.
از عابرینی که خود از جاده های شلوغ و بیرحم که همه آنجا در حال سبقت هستند و کنار زدن عابری دیگر ، یک امتیاز به حساب می آید، رانده شده بودند.
تا اینکه روزها گذشت و خدا این بنده ی تنها در بیابان مانده را به حال خود نگذاشت. مسافری که جایش در این بیابان جهالت نبود را فرستاد تا کمکی به این نادان بیابان زده کند.
مسافر ناجی آمد و دست گرفتار در بیابان را گرفت. عابر بیابان زده هم که در آن لحظه چیزی
نداشت که به پاس قدردانی از لطف عابر ناجی به او تقدیم کند قول داد که تا زمانی که خدا به او عمر دهد و در این بیابان باشند در مصیبت ها دست عابر ناجی را بگیرد. و به این طریق بین این دو عابر یک دوستی متبرک به لطف خداوند اهدا شد.
دوست ناجی قلمی برداشت و یادگاری بر روی یک سنگ در همان محل حکاکی کرد تا عابرین با دیدن این لوحه درس عیرت بگیرند و از طرفی دوستیشان پایدار تر باشد.
در بین سفر بر اثر نادانی دوست نادان ، دوست ناجی به خدا پناه می برد و از خدا می خواهد که او را از این ماموریت معاف کند.
در همین زمان بادی شدید شروع به وزیدن می کند.
و اما باد از کجا آمده بود!
می دانید بادها از کجا و چگونه بوجود می آیند؟
باد به دلیل حرکت هوا از مناطق پر فشار به مناطق کم فشار ایجاد میشود.
اختلاف فشار ، روی سرعت باد تأثیر میگذارد.
عابر نادان در ادامه ی سفر چنان عابر ناجی را با محبتهای که می خواست در حقش بکند رنجاند که خشم ناجی نسبت به او زیاد شده و از دست نادان به خشم آمده بود....
از یک طرف عابر نادان با اعمال جاهلانه اش قصد محبت داشت و از طرفی دیگر عابر ناجی از اعمال عابر نادان رنجیده خاطر می شد.
تا اینکه چنان اختلاف فشار بالا رفت که موجب ایجاد بادی از اعمال این دو عابر شد.
"باد ، شنهای براق و داغ صحرا را روی هم لغزاند... و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که یک خطوط مارپیچی همیشگی به جای آن حرفها روی لوحه ظاهر گردید و زمین باز به انتظار عبوری دوستانه نشست."
دلم گرفته است.به خیالم تمام غم های دنیا امشب اینجاست. پیش من. با من حرف می زنند. درد
و دل می کنند. دلشان گرفته. همه به من پناه آورده اند و می خواهند سبک شوند. نمی دانم ....
نمی دانم من می توانم برای که فریاد بزنم و دلم را پیشش سبک کنم. از درد ودل این غم ها با که بگویم.
اگر سخن نگویم امشب به آسانی تمام شدنی نیست. تا صبح باید برایم درد ودل کنند. همه غم ها آمده اند.. همینجا هستند.
امشب می خواهند کاری کنند که سنگینیشان را روی شانه هایم تا صبح احساس کنم.همه جلوی چشمانم رژه می روند..
عده ای هم صف کشیده اند...خدایا من توانایی این همه را با هم ندارم.ظرفیتم را که خودت می
دانی. شانه هایم تحمل گذشته را ندارند... امشب چه کنم با شانه هایی که تحمل غم را ندارند.شانه هایی که تحمل خود را از دست داده و سال ها در انتظار سبک شدن است.
خدایا آدمک دلش گرفته..دلش شکسته!
از چرند و پرند این روزگار....
هیچ کس مقصر نیست.دنبال مقصر گشتن گناه است وقتی خودت از خودت دلت گرفته باشد.
دلم برای زمین و زمان تنگ است.
امشب شب اضطراب من است.
دنبال یک طناب می گردم
طنابی که بتوان از آن آویزان شد و حرکت زمین رادید.
برای یک بار هم شده آویزان شد و با حرکت طناب این طرف و آن طرف رفت.
اگر طناب پوسیده باشد چه؟
خودم را نمی بخشم
خدا کند که بیاید.
بیاید و آدمک را نجات دهد.
تنها اوست که الان می تواند آرامم کند.
اگر نیاید همان بهتر که آویزان طناب باشم.
با چشمانی بسته منتظرت هستم دوست تنهایی های من.
آرامم کن...







بعضی از آدمها به تو فکر می کنند
بعضی ها به تو توجه می کنند
بعضی ها عاشقت می شوند
بعضی ها آرزو دارند تو هدیه شان را بپذیری
بعضی ها فکر می کنن تو برای آنها یک هدیه ای
بعضی ها دلتنگت میشوند
بعضی ها برای موفقیت هایت جشن میگیرند
بعضی ها قدرتت رو تحسین می کنند
بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند
بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند
بعضی ها می خواهند تو همیشه شاد باشی
بعضی ها برایت آرزوی سعادت و سلامتی می کنند
بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند
بعضی ها حمایت تو را می خواهند
و همه احتیاج دارند اینها را به تو بفهمانند
اما، هرگز از آرزوی کسی مگریز شاید این
تنها چیزی باشد که آنها در زندگی دارند







اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد
است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن
صد گناه است .







از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم از پشت داوارهای سنگی با قایق غم هایم در
رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم چشمان مهربان تو از لابه لای
شهر ستاره باز هم قصه امید را می گوید اما قلب کوچک من سالهاست که حرفهای شاد را در
کویر خود ندیده است از خود خانه و سر پناهی ندارم و در آرزویش هم نیستم اما متن جان
آرزوی من این است که خانه ای در دل آسمان داشته باشم اگر چه به مساحت یک قلب باشد .







از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني
چه؟ گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ
آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ !!!!!







كاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود دو تا چشمات پر از اندوه واسه دل شكستگيم بود
آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه واسه چي
خدا نخواسته من كنار تو باشم قول مي دم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم







ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی
برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می
کردم میگوید: دوستت دارم







سلام
منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست دوباره ... ... تا خدا خداست







روي قبرم بنويسيد که کبوتر شدو رفت زير باران غزلي خواند دلش تر شدو رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم انقدر غرق جنون بود که پر پر شدو رفت کاش مي شد قصه عشق مرا باور کني افسوس که هيچوقت باور نکردي عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست هميشه غروب دريا برام يه دلتنگي خاص داشته درعين زيبايي وقتي خورشيد آخرين پرتوهاي عاشقش رو روي تن گرم دريا رها ميکنه و آسمون که آبي بي انتهاش رو چه بي ادعا پيشکش دريا کرده و دريا که با همه اينها عاشقانه ساحل رو مي پرسته و چه بي غرور خودش رو در آغوش ساحل ميندازه .هميشه وقتي به دريا نگاه مي کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش ايستاد و از زيبايي و شکيبايي و شعري که درش هست لذت برد.ميدوني اگه دل به دريا بدي آسمون دلت آبي ميشه و اون وقت آبي آسمون پيش چشمات تبديل به بيکراني ميشه که بالهات رو به پرواز تشويق مي کنه و اين آغازي ميشه تا اهل آسمون بشي و زمين بشه خونه دوم تو.دل به دريا که بدي هواي دلت بوي بارون ميگيره اون وقت هميشه حس ناب باريدن در تو تازه است هر وقت دلم از همه کس و همه جا مي گيره وقتي ديگه حتي از خودم هم خسته هستم ميرم به خلوت دريا و ساحلش کفشهام رو در ميارم آن وقت که حرکت شن هاي دريا رو زير پام حس ميکنم وقتي موجهاي دريا خودشون رو بي غرور زير پاهام رها ميکنن نسيمي که منو درخودش مي پيچه و احساس سرما ئيکه همه وجودم رو ميگيره خيلي ميايستم يه گوشه ساحل و چشمام رو ميبندم و فقط گوش ميکنم سفر عاشق ترم کرد آخه عشق يه آدم با نديدن کم نميشه غم دور از تو موندن بي بال و پرم کرد نرفت از ياد من عشق سفر عاشق ترم کرد آره ? سفر عاشق ترم کرد .خودم مهم نيست . هميشه تو برام مهم بودي حالام ناراحتم چون تو داري عذاب ميکشي . کاش نمي گفتم تا نمي فهميدي . منو ببخش . منو ببخش . اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت قلبمو شکوندي يادته روزي که بهت گفتم دوست دارم خنديدي و رفتي ?يادته روزي که ميخواستي بري, گفتم چرا 























سفر کردم از يادم بري ديـــــدم نميشه 







يادته روزي که برات گل آوردم گفتي: تو عاشقي
بي دليل گفتي: خسته شدم
ورفتي و قلبمو شکوندي 






















آشنای غم تنهایی من
روح لغزنده شبهای مرا باور کن
که به یاد و چنین می شورد
نازنین باور تنهایی من
رقص آتش شدن و بودن را
تو بیا قاصدک بوته آرام خیال
مرگ مرداب مرا باور کن
قصه عاشق صادق شدن ساحل را
من هنوز خاک زیر پای تو هستم
من هنوز عاشقم ،من هنوز وفادارم
من هنوز چشم انتظارم،در نبودن صدای تو دلتنگم
برای چشمان تو می میرم و با تو عشق را لمس می کنم.
من با تو روز را می فهمیدم و شب را احساس می کردم
من با تو به گذشت زمان عشق می ورزیدم و امروز به گذشت زمان افسوس می خورم.
من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم
هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم.
هنوز دست های تو را در دست هایم دارم.
من هنوز با اندوخته ای از عطر شانه های تو تنفس می کنم.
و بگذار چیزی را به تو بگویم :
تو بهترین چیزم را از من گرفتی و آن عطرنگاهی بود که از حادثه ی عشق تر بود!
یه بغضی تو گلومه
یه دردی توی سینم
یه سوزش روی لبهام
یه ناله توی پاهام
یه زخمی روی دستم
یه اشکی توی چشمام
یه زنگی توی گوشام
یه تیری توی قلبم
حسرت یه دونه بوسه
مونده روی گونه
ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيست
جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو شوخي شوخي
لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم.
بخند .... ببخش .... و فراموش کن
بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه: دوستت دارم
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن. براي اينکه کسي اشکاتو نبينه
ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو.ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه.
حالا فهميدي چرا اب دريا شوره؟

من صبورم اما
به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم
یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما
چه قدر با همه عاشقیم محزونم !
وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!
من صبورم اما
بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند ..می ترسم!
من صبورم اما
آه.....
این بغض گران صبر نمی داند چیست...
خدایا !
در این شب تار و فراگیر به شدت تنهایم و دلم از شدت فراق سخت اندوهگین ، تو به داد و بیدادم برس
گلي از شاخه اگر مي چينيم برگ برگش نكنيم و به بادش ندهيم لااقل لاي كتاب دلمان بگذاريم و شبي چنداز آن هي بخوانيم و ببوييم ومعطر بشويم شايد از باغچه كوچك انديشه مان گل رويد.
هفت بار که روح خویش را تحقیر کردم
بار اول، آن هنگام که دیدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند.
بار دوم، آن هنگام که دیدم برای جلب ترحم لنگ لنگان راه می رود.
بار سوم، آن هنگام که بین سهل و دشوار مخیر شد و سهل را برگزید.
بار چهارم، آن هنگام که گناهی مرتکب شد و برای تسکین خویش گفت: دیگران نیز مرتکب گناه
می شوند.
بار پنجم، آن چه را که برایش پیش آمده بود، حمل بر ناتوانی خویش کرد، اما صبر بر آن پیشامد
را به توانایی خویش نسبت داد.
بار ششم، آن هنگام که چهره ای زشت را تحقیر کرد، حال آن که آن چهره به تحقیق نقابی از
نقاب های خودش بود.
و هفتمین بار وقتی که زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و ان را فضیلتی انگاشت
گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را
از هم پنهان كرديم
زدم فریاد خدایا این چه رسمی است رفیقان را جدا کردن هنر نیست رفیقان قلب انسانند خدایا بدون قلب
چگونه میتوان زیست
زندگی سرشار از خاطره هاست ...........بعضی خوب و بعضی تلخند.........اما عشق هم میتونه یه
خاطره باشه ...........اما یادش همیشه شیرینه..............پس عشق یه خاطره خوبه.............باعشق
آدم میتونه زندگی زیبیی داشته باشه .............. و زندگی زیبا رو برای شما آرزومندم ............ پس
امیدوارم همیشه عاشق باشید
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما
اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

زغم كسي هلاكم كه زمن خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

باد پاييزی تو فکر چيدن يدونه برگه
وقتی تو چله سرما تک درختی تک و تنهاست
به کدوم اميد واهی بگه خورشيد پشت ابراست؟
وقتی عاشقی سيا مست؛ با دو تا چشمای گريون
کنج ميخونه ميشينه از غم زمونه داغون
فقط اونه که می دونه شب سياه و راه درازه
اونی که دلش را برده دنيا شم ميخواد ببازه
من همون يه دونه برگم که رسيده وقت مرگم
کی ميدونه شایدم تو بگیری دستای سردم
شایدم درخت پیرم؛ که تو چنگ باد اسیرم
کاشکی تو باشی بهارم ببینم که جون میگیرم
ببینم عاشقی شادم که به کام دل رسیده
با دو تا چشمای نازت به خود خدا رسیده
من میخوام که سبز باشم تا دوباره پا بگیرم
سراغ تو رو تو ابرا از خود خدا بگیرم
اگه تو باشی کنارم دیگه غصه ای ندارم
شعرامو واست میخونم سر رو شونه هات میزارم
من میدونم با تو بودن واسه من فقط یه رویاست
ولی رویای قشنگت واسه من تموم دنیاست
تو همون عزیز نازم تو همه راز و نیازم
پا گذاشتی توی قلبم خونتو اینجا میسازم
خیلی به مفهموم این شعر فکر کردم . اولین بار که خوندم احساس کردم
برگ بی درخت خیلی وضع و حالش بدتر از درخت بی برگ هست و درخت
بی برگ به هر حال وجود داره اما برگ وقتی از شاخه جدا شد دیگه
هیچ ارزش نداره و نابود می شه.
اما بعد که بیشتر فکر کردم دیدم که اونقدرها هم ناراحت کننده نیست اونی که رفته
برگ هست و اونی که تنها مونده درخت .
برگی که از درخت جدا میشه مثل عضوی هست که از بدن جدا میشه . وقتی دستی
از بدن جدا بشه ۱۰۰٪ این بدن هست که زجر می کشه و ناقص میشه در صورتی
بعد از اون دیگه به حاله دست هیچ فرقی نمی کنه .
این قضیه رو می تونیم به روابط بین افراد هم تشبیه کنیم . همیشه توی رابطه ها
اونی که می ره خیلی راحتتر می تونه با زندگی و شرایط جدید کنار بیاد تا اونی که
تنها گذاشته می شه .
اون کسی که تصمیم می گیره برای همیشه بره احتمالا شرایط بهتری رو سراغ داره
وخب مسلمه که خیلی راحتتر ادامه می ده اما اون شاید دیگه نتونه با زندگی و آدما کنار
بیاد و یه بی اعتمادی خیلی شدید همه عمر همراهش باشه . همچنین ممکنه همیشه تا آخر
راه چشم انتظار بمونه .
گاهی اوقات از بین رفتن و مردن خیلی بهتر از این هست که بمونیم زجر بکشیم .
به هر حال عزیز این شعر شما رو می شه از چند جنبه متفاوت برداشت کرد .
و برداشت من همینه :
همیشه اونی که برای همیشه می ره خیلی راحتتر هست تا اونی که می مونه ...
یا علی
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
نگاه هیچ پرنده ای مسموم نیست
آرام دستهایت را برروی نوشته های خاک گرفته ام بکش
صدای بارانی حضورت
غبارازمشقهای دلگیرم خواهد زودود
من تورا درآخرین فصل تقارن جمله های ناتمامم یافته ام
میان تلاقی دست نوشته های خط خطی اشکهایم
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
صدای تو آشنایی دیرینه با نگاه من دارد
دلتنگی های کودکانه ام رنگ پونه ها رابه چهره دارد
بانگاه نجیب یک پرستو
به لانه های مرغان مهاجر سفر کن
درپس این کوچه های خیس
دختری می دود تا ته یک غروب نیمه خیز
می ایستد و دوباره به انتهای نیمه تمامش می خندد
نگاهش را به سلاخی سکوتش می برند
بغضهایش را به باران می بخشد و باز می دود
بانگاهی نجیب به مهربانی دستانم نگاه کن
دستهای من از فصل بی طاقتی کوچه هایم سرشارست
من تورا در سطر آخر این روز پائیزی
از حنجره آفتاب پرسیدم
بگذارهمیشه دراین شاخه بمانی ....
طاقت دلتنگی های من هنوز هم صبورست.
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
نگاه هیچ پرنده ای مسموم نیست
آرام دستهایت را برروی نوشته های خاک گرفته ام بکش
صدای بارانی حضورت
غبارازمشقهای دلگیرم خواهد زودود
من تورا درآخرین فصل تقارن جمله های ناتمامم یافته ام
میان تلاقی دست نوشته های خط خطی اشکهایم
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
صدای تو آشنایی دیرینه با نگاه من دارد
دلتنگی های کودکانه ام رنگ پونه ها رابه چهره دارد
بانگاه نجیب یک پرستو
به لانه های مرغان مهاجر سفر کن
درپس این کوچه های خیس
دختری می دود تا ته یک غروب نیمه خیز
می ایستد و دوباره به انتهای نیمه تمامش می خندد
نگاهش را به سلاخی سکوتش می برند
بغضهایش را به باران می بخشد و باز می دود
بانگاهی نجیب به مهربانی دستانم نگاه کن
دستهای من از فصل بی طاقتی کوچه هایم سرشارست
من تورا در سطر آخر این روز پائیزی
از حنجره آفتاب پرسیدم
بگذارهمیشه دراین شاخه بمانی ....
طاقت دلتنگی های من هنوز هم صبورست.
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
نگاه هیچ پرنده ای مسموم نیست
آرام دستهایت را برروی نوشته های خاک گرفته ام بکش
صدای بارانی حضورت
غبارازمشقهای دلگیرم خواهد زودود
من تورا درآخرین فصل تقارن جمله های ناتمامم یافته ام
میان تلاقی دست نوشته های خط خطی اشکهایم
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
صدای تو آشنایی دیرینه با نگاه من دارد
دلتنگی های کودکانه ام رنگ پونه ها رابه چهره دارد
بانگاه نجیب یک پرستو
به لانه های مرغان مهاجر سفر کن
درپس این کوچه های خیس
دختری می دود تا ته یک غروب نیمه خیز
می ایستد و دوباره به انتهای نیمه تمامش می خندد
نگاهش را به سلاخی سکوتش می برند
بغضهایش را به باران می بخشد و باز می دود
بانگاهی نجیب به مهربانی دستانم نگاه کن
دستهای من از فصل بی طاقتی کوچه هایم سرشارست
من تورا در سطر آخر این روز پائیزی
از حنجره آفتاب پرسیدم
بگذارهمیشه دراین شاخه بمانی ....
طاقت دلتنگی های من هنوز هم صبورست.
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
نگاه هیچ پرنده ای مسموم نیست
آرام دستهایت را برروی نوشته های خاک گرفته ام بکش
صدای بارانی حضورت
غبارازمشقهای دلگیرم خواهد زودود
من تورا درآخرین فصل تقارن جمله های ناتمامم یافته ام
میان تلاقی دست نوشته های خط خطی اشکهایم
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
صدای تو آشنایی دیرینه با نگاه من دارد
دلتنگی های کودکانه ام رنگ پونه ها رابه چهره دارد
بانگاه نجیب یک پرستو
به لانه های مرغان مهاجر سفر کن
درپس این کوچه های خیس
دختری می دود تا ته یک غروب نیمه خیز
می ایستد و دوباره به انتهای نیمه تمامش می خندد
نگاهش را به سلاخی سکوتش می برند
بغضهایش را به باران می بخشد و باز می دود
بانگاهی نجیب به مهربانی دستانم نگاه کن
دستهای من از فصل بی طاقتی کوچه هایم سرشارست
من تورا در سطر آخر این روز پائیزی
از حنجره آفتاب پرسیدم
بگذارهمیشه دراین شاخه بمانی ....
طاقت دلتنگی های من هنوز هم صبورست.
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
نگاه هیچ پرنده ای مسموم نیست
آرام دستهایت را برروی نوشته های خاک گرفته ام بکش
صدای بارانی حضورت
غبارازمشقهای دلگیرم خواهد زودود
من تورا درآخرین فصل تقارن جمله های ناتمامم یافته ام
میان تلاقی دست نوشته های خط خطی اشکهایم
باچشمانی نجیب به مهربانی دستهایم نگاه کن
صدای تو آشنایی دیرینه با نگاه من دارد
دلتنگی های کودکانه ام رنگ پونه ها رابه چهره دارد
بانگاه نجیب یک پرستو
به لانه های مرغان مهاجر سفر کن
درپس این کوچه های خیس
دختری می دود تا ته یک غروب نیمه خیز
می ایستد و دوباره به انتهای نیمه تمامش می خندد
نگاهش را به سلاخی سکوتش می برند
بغضهایش را به باران می بخشد و باز می دود
بانگاهی نجیب به مهربانی دستانم نگاه کن
دستهای من از فصل بی طاقتی کوچه هایم سرشارست
من تورا در سطر آخر این روز پائیزی
از حنجره آفتاب پرسیدم
بگذارهمیشه دراین شاخه بمانی ....
طاقت دلتنگی های من هنوز هم صبورست.
جدایی اونقدرها هم سخت نیست ...
چند روز با یاد خاطراتش گریه می کنی ...چند روز فکر خودکشی میزنه سرت ...چند روز بعدش سیگار می کشی و به حال خودت زار میزنی...چند روز همش میگی چرا بهم دروغ گفت ...چند روز از خونه بیرون نمیای چون نمیخوای هر جا که با اون بودی رو بدون اون بری...
چند روز همه باهات حرف میزنن که لیاقت نداشت ...چند روز همه بهت دلداری می دن ...اما تو فقط دنبال جواب سوالایی هستی که هیچوقت جوابی برای او سوالا پیدا نمیکنی .....
چند روز شاید چند ماه شاید هم چند سال منتظرش میمونی و به هیچکس نگاه نمیکنی اما انتظارت بیجواب میمونه...برگشتی در کار نیست...
به خوت قول میدی که دیگه به حرف هیچکس اعتماد نمیکنی...قول میدی که دل به هیچکس نمیبندی...قول میدی دیگه همسفر کسی نشی...
اما یه روز...
یکی میاد ... میگه با همه فرق داره ...میگه دروغ نمیگه ...میگه تا آخرش باهاته...تو شک میکنی ....شک هم نه شاید یه نور تازه ...دلت روشن میشه...
اما ...........افسوس....
دوباره اعتماد ...دوباره اطمینان ....دوباره صدای شکستن....
آری عزیزکم جدایی اونقدرها هم سخت نیست ...
چند روز با یاد خاطراتش گریه میکنی ...چند روز میگی اون هم به تو دروغ گفت...چند روز فکر خودکشی به سرت میزنه ....
چند روز....چند روز...چند روز...
شاید چند ماه ....
و شاید هم چند سال ...
تا زمانیکه یاد بگیری به حرف هیچ مرد نامردی اعتماد نکنی ...تا یاد بگیری هممون تنها به دنیا اومدیم و تنها میریم ...تا یاد بگیری به هیچ احدی وابسته نشی...تا یاد بگیری روی پای خودت باشی ..تا یاد بگیری دروغ جزئی از همه آدمکانه ...
وحتی تو نیز، جزئی از آدمکان هستی....
رفتی و ازم گرفتی واسه زندگی همه دلخوشی وبهونه هامو
من تا کجای این شب سیاه بی ستاره دنبال قصه خورشید می کشونی
دیگه نایی نداره پاهای خستم من و کی به شهر امید می رسونی
توی دفتر ترانه هام عزیزم دیگه کاغذی نمونده که به اثبات نبودنت بخنده
آره راست می گفته سهراب به خدا
دل خوش تو این روزا ذره ای چنده
رفتی و ازم گرفتی واسه زندگی همه دلخوشی وبهونه هامو
بیا بشکن بغض آکنده ز دردت تو صدامو
بسوزون خط به خط ترانه هام و پاره کن تمومه کاغذ پاره های نامه هامو
مگه می ره از خیالم اون نگاه عاشقونه
واسه سر سپردگی هام شونه هات بود یه بهونه
مگه غیر حسرت وآه بعد عشقت چی می مونه
به تو عادت کرده بودم به تو لمس دستات رفتی و تنهام گذاشتی
حالا کی از تو چشام عشق و بخونه
روز اول تو نگفتی که دلت یه جای دیگست
دیگه فهمیدم عزیزم رفتنت بود یه بهونه
بسوزون خط به خط ترانه هام و پاره کن تمومه کاغذ پاره های نامه هامو
مگه می ره از خیالم اون نگاه عاشقونه
می ری اما خاطراتت تا ابد اینجا می مونه
این صدای گنگ خسته تا به آخرین نفس از تو می خونه
روز اول تو نگفتی که دلت یه جای دیگست...
شکسته های این من خسته
باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی
و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من
تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی
که تاریکی با دلم همبستر شده بود
کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم
کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی
نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟
وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!!
خواستم با تو بودن رو از نو بسازم
ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی!
خسته ام از تکرار واژهای تکراری...
نمی دانم تا کی و کجا باید رفت وندونی قصد کجاست؟
و در پی چه هستی...!؟؟
مي خوام فراموش کنم خاطرهامو...
دوریت شب است ، سرد و خاموش
پر از وحشت باد
وقتی شعری برایت سرودم
بازهم نبودی
به باد سپردم تا تو در آویزد و بگوید
به یاد کسی باش که تمام وحشت شب را
به عشق تو بهشت کرد
و از جهنم دوریت سوخت و آب شد
خاک شد... خاک شد...
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم ،تنها ،نشسته امنوسان ها خاك شد.
وخاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار .
اوج خودم را گم كرده ام.
مي ترسم ،از لحظه بعد و از اين پنجره اي كه به روي
احساسم گشوده شد
برگي روي فراموشي دستم افتاد:برگ اقاقيادیرگاهی است که اشک در پس پرده مژگانم بی قراری میکند و به
دنبال راهی برای فرار میگردد
تمام روزها را مانند راهبه ها شب میکنم وشب را به امید صوفی گری
به صبح میرسانم
هاله زیر چشمم فریاد دردی جانکاه در قلب من است
بغض گلویم آوازی پرسوز از هجری دردناک است
نگاه ماتم به فراسوی افق گویای چشم انتظاری سالیان دور میباشد
آخر ندانستم به کدامین جرم محکوم به تنهایی شدم
وندانستم برای تاوان کدام چشم منتظر جشمهایم به جاده ای بی انتها خشک ماند
من نه نگاه مشتاقی دیدم و نه قلب تپنده ای برای خود
و زجر آورتر از همه چیز اقرار به این است
که عشق را با درد وفراق حسرت هم پیاله دیدم
تمثيل زندگان مرده
دنيا قبرستان شده و قبرها از گنديدگی و فساد پر شده .
گاه زندگانی اندک از ميان قبرها و کنار قبرستان می گذرند
و چه بسيار است مردگان و مرده پرستان و مرده خواران .
سپاه عظيمی از لاشه های جنبان را می بينی که به جان هم افتاده اند
و پنداشته اند که زنده اند چون می جنبند.
مردگان به کار مرگ مشغول اند و هر لحظه می ميرند و اما ديگر زنده نمی شوند.
از مرگ می خورند و از مرگ می نوشند و به مرگ می انديشند.
مردگان مرده پرستانند .
معبودشان مرده و آنکه مرده می پرستد به مرگ مشغول است،
خود می ميرد و در قبر جای می گيرد
وهنوز بر این گنبد دوّار ایستاده ام۰۰۰۰
نمیدانم چگونه !
اما هنوز هستم۰۰۰۰
من این روزا دارم کم وکمتر میشوم۰۰۰۰
یک حضور خاکستری رنگ اما ماندگار !
حتی گاهی خویش را فراموش میکنم۰۰۰
اما در همین گنگی محض ۰۰۰۰جایی دیگر پیدا میشوم!
گنگ مینویسم؟
این تقصیر این همه پاییزه که بر دلم خیمه زده۰۰۰۰
میروم تا برگهای پاییزی را باد با خود نبرده است۰۰۰۰
سر بر نجوای رازگونه اش بگذارم و درد دلهای رنگا رنگش را بشنوم!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
ما همیشه دو پا هستیم برای رفتن۰۰۰۰
و دو چشم هستیم برای دیدن۰۰۰۰۰۰
و دو دست هستیم برای ۰۰۰برای ؟
برای بریدن !
از حس نگویید که دیگه یه جورایی باورش ندارم ۰۰۰
هر چند در زندان حواس محبوسم ۰۰۰۰
دوستی میگفت : چه میکنی؟
به خنده گفتم : پرواز!
آهی کشید و گفت : اما من توی قفسم !
گفتم : ملالی نیست ۰۰۰همه در زندانی به بزرگیه دنیا اسیریم۰۰۰
پرواز کن حتی توی قفس به یاد و احترام پرواز ۰۰۰
شاید دیگه اون احساس سابق رو نداشته باشم۰۰۰
اما همین ته مونده ء احساسم خیلی عمیق و کامله۰۰۰
یعنی فکر میکنم در بوته ء آزمایشی ناخواسته بنام عشق۰۰۰
سوخته ام و از خاکسترم یک قلب ِجدید روییده است۰۰۰۰۰
توی کامنت پست قبلی دوست عزیزم نوشته بودند:
نکنه توی خش خش برگهای پاییزی گم شدی !
آره عزیز این روزا فقط راه میرم۰۰۰
روزهای نشستن و نوشتن نیست۰۰۰۰
بانوی پاییز از راه رسیده و مثل همیشه منو غرق در رنگهای زیبای پاییز کرده است۰۰۰۰
بهر صورت اگر از احوالات من جویایید۰۰۰
ملالی نیست جز۰۰۰۰
و دیگر هیچ !
عجیب ترین حس دنیا رو دارم تجربه میکنم۰۰۰۰۰
عاشق باش ومغرور و تنها۰۰۰۰۰
انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
من عاشق ، بي قايق ، تو دريا مي ميرم ، چشمامو مي بندم ، بي رويا مي ميرم
ميرم و ميميرم آسوده ميشم از عشق مي رم و مي ميرم جشن تولد مرگم
و براي تو زيره آب مي گيرم يه زيبا ، نگاهش ، به موجا يه عاشق ، بي ساحل ، تو دريا
پرياي دريا ، من امشب مي ميرم از عشق ، يه زيبا ، من امشب مي ميرم
ميرم و ميميرم آسوده ميشم از عشق مي رم و مي ميرم جشن تولد مرگم
و براي تو زيره آب مي گيرم يه عاشق من عاشق ، بي قايق ، تو دريا
شمامو مي بندم ، بي رويا يه زيبا ، نگاشو چه آرم به موجا مي دوزه
يه عاشق ، بي ساحل چه تنها دريا مي سوزه
ميرم و ميميرم آسوده ميشم از عشق
مي رم و مي ميرم جشن تولد مرگم و براي تو زيره آب مي گيرم
چقدر سخته
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده
زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی
حس کنی که هنوز دوستش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواري تکیه بدی
که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز
**دوسش داری**
مدت ها است که عشقم را در صندوقچه غبار آلود قلبم پنهان ساخته ام
و کلید این صندوق را در بطری تنهایی نهاده ام .
گریزان از تمام نفس های گرم ، به یخچال خانه پناه می برم
و می مکم قندیل های تنهایی را .
هیچ گاه ویترینی نداشته ام ، تا دلم را در آن به نمایش بگذارم
دلم یک ماهی تنها بود که در چشمان سیاهت غرق شد
از حسرت از دست دادن تو هر شب سر به دیوار کوبیده ام
همیشه دلهره و حس دوری ، حس از دست دادن و ترس تنهایی
گلویم را گرفته است.
کاش فقط یکبار دیگر در کنار تو حس زیبای ارامش را تجربه کنم
وقتی تمام غم های عالم در دلم نشسته است
وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم و وقتی تمام
عزیزانم با با من غریبه می شوند
و کسی حرمت اشک های نیمه شبم را حفظ نمی کند .
یاد غرور شکسته ام افتادم
و اشک سردی از گونه هایم سرازیر شد
ای کاش می دانستی بدون تو ، مرگ گواراترین زندگی است .
کاش جدایی را پایانی بود و اندوه را فراموشی ؟
زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم
دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم
اما نمی دانم فراق عشق را چگونه تحمل کنم .
چه زیبا بود به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو مردن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو و بدون تو زیستن و برای تو گریستن
ای دل تنها م چیه چشم اتنظاری
باز یه لحظه آروم نداری
مثل زومستون توی حسرت بهاری
باز عشقت خیمه زد به خونه ام
باز یادت آتیش زد به آشیونه ام
باز بی تو باید تنها بمونم
بیا سکوت لبهام هنوز حرمت خونه است
پرنده ی دل من هنوز بی آشیو نه است
بیا پر از امید هنوز این دل خسته
هنوز به پای چشمات پای عشقت نشسته
توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداه
واسه من واسه من تنهایی درده
درد هیشکی رو نداشتن
هر گل پژمرده ای رو توی
کویر سینه ام کاشته ام
دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم
تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم
آخه گلی شکسته توی دستای تو اسیرم
اگه نیای تو پیشم یه وقت دیدی می میرم
معتاد یه نگاهتم تا جون دارم فداتم
محتاج یه نگاهو لب واکنی میمیرم
دستو پامو گم می کنم وققتی نگام می کنی تو
نفس نفس هل می کنم وقتی صدام می کنی تو
توی دفتر خاطره هام توی ذهن تو آرزوهام
اشک چشامو دیدی بگو به چی رسیدی
از همه بی قراری مردم از چشم انتظاری
معتاد یه نگاهتم تا جون دارم فداتم
محتاج یه نگاهو لب واکنی میمیرم
دستو پامو گم می کنم وققتی نگام می کنی تو
نفس نفس هل می کنم وقتی صدام می کنی تو
شب تاریک

شب ...
لبهایم از سکوت است ...چهره ام درهم
شکسته ... دستهایم فراوان ازبیهودگیست
در جستجویی بودنت
تنها دران دشت قدم میزدم . گویی روی غم
راه میرفتم .شب نزدیک بود .
دران حوالی دیواری بود که مرا نگران
تاریکی نزدیک بود دیگر صدای زنگ قافله
را نمی شنیدم . راه ازشب اغاز شد .
راهی تاریکی شدم باچهره ای به هم ریخته
ولبی فراوان ازسکوت ...
درمسیر تاریکی دیگر چشمی نیست
که مرابه غم نزدیک کند ....
دیگر گوشی نیست که مرابادروغ اشنا کند
دیگرمن هستم وتاریکی باهم دعا کردیم ....
درمسیر تاریکی بودم دیگردستانم
تنها نبودم گویی کنار مرداب عشق
راه میرفتم ...روشنی نزدیک بود
ومشتی دعا به دیوار میکوبید ...
صدای زنگ قافله را میشنیدم دیگر راه شب
هم به انتها رسید واری هرانچه که اغازداشت
اتمامی هم باید می داشت وووووووووو
عزیزان مثل همیشه منو خجالت دادید با کامنتهای
قشنگتون بگم اگر شما نبودید هیچ انگیزه ای
برای دوباره نوشتن نداشتم مدتی بود که سراغ
کاغذ سفید تنهایی نرفته بودم تا اینکه این وب
بها نه ای شد برای اغازی دوباره ....
عزیزای دلم برای همتون ارزوی خوشبختی
میکنم ...فدای همتون گل یخ
پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست
بر گور روزهای سیه ، بوته های عشق
پژمرد و غنچه های امید گذشته مرد
در حیرتم هنوز که ایا چگونه بود
آن روزها که مرد و ترا جاودانه برد
خوابی گذر نکرد ، دریغا ، گذر نکرد
در چشم من ، شبان سیه ، بی خیال تو
ای آنکه دل به رنج غریبی سپرده ای
گریم به حال خویش و نگریم به حال تو
یاد آرمت هنوز ، هنوز ای امید دور
ای آنکه در زوال تو بینم زوال خویش
چون بنگرم هنوز در انبوه روزها
یادآورم ورود ترا در خیال خویش
گویی در آن غروب بهاری گشوده شد
درهای تنگ معبد تاریک خاطرات
همراه با بخور خوش و زخمه های چنگ
در دل طنین فکند مرا ضربه های پات
با من چنان به مهر درآمیختی که بخت
چون در تو بنگریست ، لب از شکوه ها بدوخت
وان قطره ی نگاه تو چون در دلم چکید
چون اشک گرم شمع ، مرا زندگی بسوخت
اینک ، تو نیز رفتی و بر گور روزها
شمعی ز یاد روشن خود برفروختی
ای آفتاب عمر ! درین وادی غروب
هر سو مرا کشاندی و لب تشنه سوختی
بازآ که بی فروغ تو ، این روزهای تار
بر من چنان گذشت که بگذشت شام من
ای دیو شب ! فرشته ی خورشید را بکش
تا صبحدم دوباره نیاید به بام من
|
|
تاريک که مي شود ،
و تو که نباشي ،
ترس ساليان غربت رويا هاي آبي ام را مي ربايد .
تازگي ها ، شب که مي شود به شمارش ستاره ها مي نشينم
و در خيالم ، به جستجوي تو مي آيم .
ملالي نيست ،
فقط تنها مانده ام ، همين !
در اين ميانه شلوغ و سردرگم
دلخوش روياي توام
که شبي ميان ستاره ها ، بشمارمت !!!
چه درونم تنهاست !!!!!!!!!!!!!!!!
چيزي جز سکوت در برابرت ندارم...هيچ !
حالا من در هياهوي درونم گم شده ام
ببين به کجا رسيده ام
فقط يکبار بنگر به من ببين
چگونه مي پرستمت
ببين به جاي اشک برايت دعا مي کنم..
ببين براي گفتن ِ ؛ دوست داشتنت ؛ التماس مي کنم
در سکوت مي شکنم..... تو را فرياد مي زنم.....
در سکوت اشک مي ريزم...براي تو لبخند مي زنم....
بمان !!!! ....بمان تا فريادم به گوشت برسد.....
لبخند بزن...که آرزوي ديدنش را دارم...
هنوز صداي خنده هايت در گوشم آواز مي خوانند..
آواز سر مستي ..آواز زندگي
به پاکيت قسم...به زلالي آب قسم
دوستت مي دارم.......
سوگند به شب هنگامیکه فرا می پوشد،
و به روز هنگامیکه آشکار میشود،
وقسم به آنکه نر و ماده را آفرید
که سعی و تلاش شما پراکنده است و هر کس به راهی می رود
اما آنکه انفاق کرد و پارسایی نمود،
ووعده ی نیکو را باور داشت ،
پس به زودی همه چیز را برای او به آسانی می گیریم راه آسانی پیش پای او
میگذاریم ).
و اما انکه بخل ورزید واز دین اظهار بی نیازی نمود،
و وعده ی نیکو را انکار و تکذیب کرد،
پس یه زودی همه چیز را بر او سخت گیریمو راه سختی پیش پایش گذاریم ).
و آن گاه که به هلاکت افتاد، مالش به حال او سودی ندارد.
همانا هدایت بر عهده ی ماست .
و آخرت و دنیا هم متعلق به ماست .
پس شما را به آتشی که زبانه می کشد بیم میدهم ،
که در آن جز شقی ترین تیره بخت ترین مردم نسوزند ،
همان که تکذیب کرد و روی برگرداند .
و به زودی با تقوا ترین مردم از او دور نگه داشته میشود ،
همان که مال خود را میدهد تا پاک شود،
و هیچ کس را نزد او حق نعمتی نیست تا او را پاداش دهد،
جز در طلب برای بدست آوردن رضا ی پروردگار والایش ،
و به زودی خشنود میشود خداوند خشنودش می سازد ).
|
Menu |
set as your home page
Top Java Script inCreated By jamshid.blogfa.com KURDISTAN TV |